نمایش تبلیغ
 
ایجاد وبلاگ
 
مدیریت وبلاگ
 
وبلاگی دیگر
 
تبعیدگاه

تبعیدگاه

دوشنبه، 21 آذر، 1384

تبعيد شديم!؟

عرفان هاشمی و مريم آموسا

.
مانيفست

........................................................................


ميثم علی پور

.
هارمجيدون


پنجشنبه، 29 بهمن، 1383

                         دو لقمه ي چپ

       مظاهرشهامت

 

                       صاف تو روش وايستادم و گفتم قرمساق آخه تو سگ كي هستي ميگي مامان چشش عيب داره روشو بپوشونه آره اينطوري ميشه خوب گفتن اون قديمييا كسي كه خربزه مي خوره پاي ليزش هم مي شينه اين همه وختو صب كرده بودم كه اون روز همينو بهش بگم خودش كه نبود مث سگ دزد خودشو قايم كرده بود پشت چارتا آدم زرتي با اون تفنگاي سال به سال روغن نديده شون راهم كه مي دادن مي كشيدمش وسط خيابان و جرش مي دادم نشد منم وسط ميدون وايستادم تو روي عكس اكبيريش گفتم قرمساق احمدي لابد اون موقع يه جايي اون طرفا نيگا مي كرده گفت دستم درد نكنه گفت وختي ديده يارو از ترس وتعجب ماتش برده و مونده چيكار بكنه حظ كرده حظ نكرده بود كه هر روز خدا شيريني ياشو نمي داد من دو لقمه چپ شان بكنم خودمم انگاري دنيارو بهم دادن راحت شدم بعد آدماش ريختن روسرم كلي كتكم زدن همه جام خوني شد مامان گفت حالا كي مي آد اين همه خون رو بشوره اصلا براچه بشوره اونطوري كه قشنگ تر بود حاليشون كه نيست چه ميگن كره خر دنيا مي آن و خر مي ميرن مث مور وملخ ريختن سر ميز وقفسه عين مغولا كيتابامو غارت كردن خيلي رو پاره كردن بقيه رو هم بردن حتي نوشته هاموولش من كه همه رو خونده بودم كورخونده ها مگه مي ذاشتم كيتاب كيتاب بمونه باس بره تو حافظه و رفته بودن بردنم تو يه اتاق و هي زدنم پرستو اومد پشت پنجره داد زد دوسم دارد احمدي گفت خطرناكه دوس داشتن خطرناكه پرستو لباشو ورچيد و كيش كرد گنجشكارو كه رو درخت نشسه بودن داد زد نزنين نزنين اونا هم نزدن اونوقت كه نه خيلي كه خسته شدن از جوب پريدني افتادم تو آب پرستو ريز ريز خنديد احمدي گفت مث فرنگيس اومدن گفتن احمدي رو كشتن گذاشتن بيخ ديوار و تترق فرنگيس هم كه اون همه سال چش دوخته بود درحياط و صب كرده بود ديگه معطل نكرد يه پيت پرنفت پاشيد اتاق و كبريتو كشيدخودش و دو تا بچه اش بهروز و بهزاد زغال شدن اون موقع تفكري استاد ادبيات كه خونه شون ته كوچه س و يه روز زنش خواسنه بود اداي پاندول ساعت رو دربياره خودشو از سقف آويزون كرده بود و تفكري اومده ديده بود مرده مي گفت همه اش فكر مي كردم دارن كباب مي پزن و مي گفتم عجب بوي خوشي اما احمدي كه نمرده بود چن سال ديگه اومد و يكراست رفت قبرستون و نشس بالاي سه قبر رديف يكي بزرگ وسط ودوتا كوچك اين طرف و آن طرف اش هي گريه كرد پرستو گفت بزرگ كه بشم من ام گريه مي كنم درس مث اون  من نمردم كه نمي دونم شايدم چون من نمردم و نتونس گريه بكنه ديگه تحويلم نمي گيره با اون شوهر شيك و پيك اش مي آد بازار خريد من ام كه نيگا نمي كنه مي دونه اون جام و دارم نيگاش مي كنم نيگام نمي كنه دست شوهره رو مي گيره سرشو مي ذاره رو شونه اش براش كلي ناز مي كنه ميگم خوشگلتر شده اس احمدي ميگه نه مغرورتر ميگه ولش كن آب رفته ديگه نمي آد جوب اما مگه ميشه شبا مي آد دم در اتاقم وا مي ايسه ميگه بزرگ كه بشم گريه مي كنم ميگم تو كه بزرگي ميگه من نيسم سايه مو كشيدن گنده اش كردن ميگه و دزدكي آب دهنشو با انگشت مي ماله چشاش يعني داره گريه مي كنه اما من واقعا دلم مي گيره اون كه ميره مي شينم و چن ساعت برا خودم گريه مي كنم احمدي ميگه كور مي شي آ خپله ميگه به درك و با مشت ميزنه درس رو دماغم خون فيش ميزنه بيرون احمدي تندي ميپره اون طرف روپوش سفيدش خوني نشه پرستو آب مي آره بشورمش مادر گريه مي كنه خپله مي خنده اين جوري قاه قاه قاه قاه قاه بارون مي آد شرشرمي باره و آب مي آد بالابالابالا تختخوابم مي ره تو آب ثشك و پتو خيس ميشه پرستو داد مي زنه كمك كمك احمدي ميگه اين تا رو بخور تازه پخته نمي گيرم اخم مي كنه مي گيرم مي خنده پرستو داد مي زنه كمك كمك و ميره زير آب سيل مي آد اين هوا همه چي رو جا به جا مي كنه پرستو دست منو ول مي كنه دست شوهرشو مي گيره ميگه مامان چشش عيب داره روشو بپوشونه مي خوام بگم قرمساق ميگم موش ميره تو آب خيس ميشه چارتا آدم گنده ام با اون تفنگاي سال به سال روغن نديده شون سيل مي بردشون خپله ميگه بيايين بندازينش بيرون اين كثافتو شلوارمو مي كشم بالا بارون بند مي آد يواش يواش احمدي كركره مغازه شو ميزنه بالا ميگه طفلكي بخور تازه پخته دو لقمه چپ شون مي كنم احمدي اشكش در مي آد.

 


جمعه، 25 دی، 1383

 

در انتظار فردا

فرهاد سلمانيان

 

 

روی نیمکت پارک نشسته بود و به فواره نگاه می کرد. فواره اوج می گرفت، از هم می پاشید و قطراتش دوباره درون حوض بزرگ پارک می ریخت. این اتفاق مدام تکرار می شد. مثل آدم ها که دائم تکرار می شدند. بی خستگی به آدم ها و درخت ها و اشیایی که دور و برش را گرفته بودند، نگاه می کرد. شب غریبی بود. انگار قرار بود ماه از آسمان فرود بیاید. همه چیز برایش مبهم جلوه می کرد. باد آرام چیزی در گوش درخت ها نجوا کرد و آن ها هم شاخه ای برایش تکان دادند و او دوباره به راهش ادامه داد.

دختری از راه رسید و دوان دوان نزدیک شد. بله، باید خودش باشد. همین است. اما نه دوباره برگشت و سرجایش نشست. دختر به دنبال برادرش آمده بود. داشت اسمش را صدا می زد تا ببیند سرش کدام گوشه گرم شده است. شب همین طور ادامه داشت. گاهی بلند می شد و چند قدمی راه می رفت. دوباره می نشست. انگار انتظارش نمی خواست تمام شود. نمی دانست منتظر چه چیزی یا چه کسی  ست. برای همین بود که انتظار می کشید.

پیرمردی خمیده عصازنان و آهسته وارد پارک شد. از سال های دور می آمد. چیزی را در آینده جا گذاشته بود. گام برداشتنش چندان آشنا نبود. اما انگار می خواست با آمدنش چیزی به او بگوید. همین طور آمد و آمد. انگار از قبل می دانست که قرار است کجا بیاید. نزدیک او رسید. آرام سرش را جلو آورد و گفت:"من هم مثل تو سال ها متنظر شدم، اما نه افتاد، نه آمد و نه پیدا شد. این بود که رفتم. به راهم ادامه دادم. تو هم به راهت ادامه بده و منتظر نباش. نه می افتد، نه می آید. این تویی که باید..."

به اینجا که رسید، نگهبان پارک سوت زد و بلند گفت:" تعطیله! بفرمایید لطفاً!" پیرمرد سراسیمه شد و گفت:" وقت تمام است. شنیدی؟ خوب دیگر من باید بروم. به حرف هایم فکر نکن! فقط بلند شو و منتظر نمان. من اگر این کار را کرده بودم، حالا این وضعم نبود." بعد از گفتن این حرف رفت.

او کمی فکر کرد. بلند شد تا از آنجا بیرون برود. اما هنوز نمی دانست باید منتظر چه چیزی نماند. رفت. اما نفهمید پیرمرد منتظر چه چیزی مانده که به آن روز افتاده است.  

 


دوشنبه، 30 آذر، 1383

 

خون پیاده

 

سوده محمدی

 

 

دستش رو کرده بود توی دماغش و می چرخوند. اول با انگشت سبابه بعد انگشت یکی به آخر . با سماجت بیشتر. انگشتهایش را محکم میکرد توی سوراخ دماغش. طول آن قسمت از انگشتها که در سوراخ می رفت بیشتر وطول آن قسمت که بیرون بود کمتر می شد . بعد عرض انگشتها. دو انگشت در یک سوراخ. جیغ می کشید  و سعی میکرد به تعداد انگشتها اضافه کند . چشمایش را بست تا اشکش کمتر در بیاید . کار که بالا گرفتحالش بد شد. چرا این جریان انگشت بازی را راه انداخته بود؟ بالا آورد . با دست دیگرش جلوی دهانش را گرفت . محتویات شکمش از سوراخ دیگر دماغش بیرون زد. دستش را از دماغش بیرون کشید .همراه انگشتها عصب بویایی را بیرون آورد. شروع کرد به به کشیدن. عصب وخون. تکه ای ازمغزش درآمد .کوچک بود تکه بعدی بزرگ تر به نظر میرسیداو تکه مغزش را نگاه کرد. نمیترسید. فکر کرد آدمهاهیچ وقت به اندازه کافی تنها نمیشوند. این فکر تحریکش میکرد. بنا بر این تکه بزرگتری در آورد . ازسوراخ دماغشچشمهایش را درآورد، اما به آنها نگاه نکرد. از همان سوراخ دل وروده اش را بیرون کشید. فهمید دل روده اش را در آورده چون بوی سیرابی میداد. فهمید همه چیز در زندگی اش کوچک بوده . دلش میخواست تف کند. به پایین تنه اش دست نزد .او مرد بود و مرد باید مرد ! البته مسئاله حریم شخصی هم مربوط بوده . (همه عمر فقط با بستن در توالت توانسته بود حریم شخصی اش را حفظ کند.). تف. از توی دماغش یک اتوبوس دو طبقه در آورد . از اتوبوس دو طبقه خوشش می آمد . نه به خاطر بزرگ بودنش. نشست جای راننده . به آینه نگاه کرد ، روی لبش یک ترک بود . یک ترک روی لب پایین . روی فرو رفتگی لب . اگر می خواست بخندد ، نمی توانست . ترک روی لبش نمی گذاشت بخندد. حتی اگر موضوعی که به آن  فکر میکرد خیلی خنده دار بود. وقتی تصمیم گرفت جریان جنگ مغولها را بیرون بیاورد ، نتوانست بخندد. لشکر مغولها را با تمام جزعیاتش بیرون کشید بدون حتی یک لبخند. جیغ میکشید و نمیخندید. مغولها روی صندلی ها ، وسط راهرونشستند. از روی صندلی بلند شد . با تک تک شان دست داد . روبوسی کرد . خیال نداشتکسی را تحت تاثیر قرار دهد. مغولها بوی ادوکلن میدادند. خاط کف اتوبوس نمی ریختند. با آستین لباسشان دماغشان را نمیگرفتند.رفت طبقه دوم سعی میکرد پا روی کفشها نگذارد. یکی از مغولها سیگار میکشید. موقع روبوسی با مغول در گوشش گفت :"لطفا در اتوبوس سیگار نکشید. مغول سیگارش را در صورت او خاموش کرد . او هم محکم کوبید توی دهان مغول. " مغولان شمشیر از نیام بر کشیدند. " کل میزدند وبه هم تف می انداختند. بادندان گوشهای یکدیگر را می کندند. کف طبقه دوم را با شمشیر جر می دادند و پایین می پریدند. شیشه ها را با سر می شکستند و با تکه  شیشه ها رگهاشان را می زدند.خون پیاده می شد .از اتوبوس پیاده می شد. خیابان در روز؟ خوشش نمی آمد.برگشت توی اتوبوس ، سرش را از شیشه راننده بیرون برد. کسی گفت :" سرترو بکون تو خطرناکه ، عزیزم." خودش را تا نیم تنه بیرون کشید داد زد :" لعنتی های کثافت عزیز !"  خیابان خاوت شد. آمد پایین. یک ورق کاغذ درآورد. دست انداخت پشت گوشش. با دست رفت توی کاغذ. اگه می تونید برید کاری کنید که بمیرید ، بقیه اش حرف مفته. بلند شد دوباره نشست. شاید فکر میکرد اگر توی تاریکی یک جای خلوت پیدا شد که بنشینی باید نشست تا جایت را نگیرند. شاید هم به نشستن و بلند نشدن. به نشستن و هیچ وقت بلند نشدن. یا فقط نشستن.

 


جمعه، 13 آذر، 1383

        

       

                     خودکشی

 

     شيدا محمدی

 

 

 

                       دربه آهستگی روی پاشنه چرخید. دستی بی علاقه , کلید برق را زد. نور روی اشیاء پشخ شد. پرده های آبی ، مبلمان راحتی ، چند تا نیمکت پراکنده یک جفت کفش واکس نخورده ، چند لنگه ی جوراب وته مانده ی غذا که لای کاغذ پیچیده شده بود.

 

                        خانه بوی رخوت می داد. همه چیز مثل سابق بود. نه ! معجزه ای اتفاق نیفتاده.

                        مرد دمهای بی حوصله ی اتاق را استشمام کرد وقبل از انفجار بغض دیوار، پنجره ها را گشود.

                        خستگی اش را روی چوب لباسی گذاشت وآهی از سر فراغت کشید، و روی دسته ی مبل حجم تنش را رها کرد. منتظر پیغامی بود.« سلام لطفاً با شرکت....»

 

                      تکرار بیهودگیها. کسل تر از آن بود که به صدای ضبط شده ی بی روح گوش بدهد. هرچه دیر، تن به خلوتش می سپرد، بازهم شبها کش می آمدند وخمیازه ی روزها به بی خوابی نیمه شب مبدل می شد. تمام آرزویش را در فنجان چای ریخت وجای خالی همدمش را با تلویزیون پر کرد. اما نه گوش به جایی داشت ونه چشم بر تصویری. طعمها یکسان بودند وخودش تکرار ورق خورده ی تاریخ.

 

                       صفحه ی روزنامه را گشود. با تیتر درشتی نوشته شده بود:

                      « برطبق آمار جامعه شناسی ، مردانی که زنان خویش را طلاق می دهند، دو برابر زنانی که طلاق می گیرند خودکشی می کنند. زیرا بر اساس نظریه ی روانشناسان ومحققین آسیبهای اجتماعی، زندگی اینگونه مردان دچار آزادی بیشترو انظباط کمتری می گردد...»

                       فنجان روی میز واژگون شد.عطر جای در فضا پیچید ولغات زیر سطح کمرنگ دست وپا می زدند.

                       دیگر چیزی پدیدار نبود. همه به یکباره غرق شدند.

 

                       روزنامه نمه تمام میان زمین معلق بود. بی خیال در انتظار دستی. میان خیسی تنش چند لکه ی قرمز افتاد.

                      

 


شنبه، 2 آبان، 1383

روی چگونگی من علامت سوال گذاشت

نگذاشت ؟

رفت .

 

 

" ش "

 

میثم علیپور

 

 

 

 

 با صدای بلند اینها را برایش می خوانم تا بنویسد .

 

   " ش " ضمیر" ش" که وقت دیدنش احساس میکنم دورتر از آنست که صدایم را بشنود. سعی میکنم بلند تر حرف بزنم . شاید چند کلمه آخر را نشنیده باشد ، شاید هر چیز دیگری . با چشمهای درشتش ، کمرش روی زانوها که کاغذی رویشان است خم شده ، دستش را که مداد در آن است روی ورق گرفته .

 

   پیش خودم فکر میکنم " یه اتفاق بزرگ ، درست مثل پیشگویی طوفان توی کتابها ، ته نگاهشه " هوا  بدون آنکه از کسی بپرسد چگونه باشد  سرد است.  آنقدر که به صرافت می افتم بگویم "خونه  ها خالی اند " بگویم "تنهاییم توی  راهروها معلقه "  بگذریم ، بدون مقدمه باید باشد:

  

   " من به عنوان شخصی حقیقی حاضرم..."

 

   هوا واقعا سرد شده . مثل یک امر بدیهی که " ش " هست ، من هستم ، هوای سرد را باور میکنم ، مثل هفت حرف آخری که دارد می نویسد شان  ، واقعا حاضرم...

 

   "... تمام شایعه ها را نسبت به خودم ( مکث شدیدی می افتد توش ) و شما (می دانم  که اسمش را بدون آنکه هجی کند می نویسد) حقیقت محض اعلام کنم ، حقیقتی که  اتفاق افتاده ..."

 

   تابستان بود که حرف افتاد دهن مردم . همسایه از چشمی نگاه کرد ، همین که رفتم پایین  تند تند در را باز کرد و  .( دامن کوتاه مشکی ، ساق پاهای کلفتش را به چشم می آورد . تصور اینکه چگونه حاضر می شد ساق ها ی درشت ومردانه اش را آنجور با اشتها نشان  مردم دهد ، حالم را به هم می زد .) دمپایی حوله ای اش را روی پاگرد کشید. انگشتش را روی زنگ گذاشت، فشار داد. روبرویی اش (باز هم "ش") در را باز کرد. نیمه باز کرد . حتی توی خانه ماند.

   "دیدیش...بی شرف نمی دونی چطور دزدکی داش در می رفت ، انگار گربه دزده رو دنبال کنی.....تند تند از پله ها  می دویید پایین..."

   " کی ؟"

   " ندیدیش... ای بابا... دیگه همه تو کوچه می دونن چه خبره ... پسره ی  بی حیا هنوز سال باباش نشده..."

 

   " ش" . " ش " ی خوب ، " ش " ی نازنین . نگاه میکند. ضمیری که دور است ، اما هست . لااقل وجود دارد . دمپایی حوله ای نمی پوشد . مو هاش تیره است . می گویم " اگه سردت شده بیا بریم کافه "

 

    تابستان بود که تلفن زنگ زد . گوشی را بر داشتم . " خودتی آشغال ؟ " . " شما ؟" . "خواستم بهت بگم زنا همشون یه گهن . دوس دارم بفهمی ". قطع کرد. ولی هست . بوق میزند. شایعه نیست . پدر نیست. تکرار میکنم اتفاق افتاده.

 

   " پس به طور رسمی او را شریک اعمال خود معرفی کرده و بنا به امضای او که پای همین ورقه است و   این سخنان را تایید میکند تمام پیامد هایی که قرار است اتفاق بیفتد..."

 

   نمی نویسد . تنها نگاه میکند. میگوید "اتفاق افتاده ؟ " . ورق را به حال خودش گذاشته تا با باد بازی کند. شاید . مانده بگوید اینجا دیگر کجاست : " داریم درباره ی چی می نویسیم ؟ " . نگاهش می کنم . یادم  میِ آید ، همسایه بر گشته بود خانه اش ، سوپری محله بد جور نگاه میکرد انگار خیلی دور را نگاه کند: "ماست نداریم." زیر لب چیزی گفت ، سمت یخچال ویترین دار رفت .

    میرود توی فکر.

 

   " نمی خوام چیزی رو خراب کنم." . " چیزی خراب نمیشه " .  " اگه..." . " فرقی نمیکنه ". " چرا ...همه چیز خیلی بد تموم میشه . هر چند با شروعش فرقی نمی کنه " . " خفه شو "

 

   پس گردنم می خارد.

 

   شب همان تابستان که بر گشتم در راهرو قفل بود . اسمم را ازکنار زنگ واحدم برداشته بودند  نوشته بودند "شش" .

 

   می گویم " باشد ".

 

   بلند می شود . زیر ورقه امضا نشده . اقرار می کنم تمام می شود . بلند که می شود نگاهم میکند . می خواهم بپرسم " بعدش چی ؟" . می خندد . ماجرا مثل بختکی توی خنده اش است . خند ه اش تمام شده.

 

   کاغذی که روش نوشته بودند " شش " را بیرون کشیده بودم . پشتش دوباره اسمم را نوشته بودم و بر گردانده بودم سر جاش . کنار زنگم اسمم دوباره بود ،  اسمی که حروف " شش " بر عکس رویش جا انداخته.

 

مهر 83  - تهران

 


یکشنبه، 19 مهر، 1383

 

خواب

گلن پور چيائو

اسدالله امرايي

 

نمي خواهم بخوابم. نمي توانم بخوابم ، وقتي مي خوابم مي آيند به دنبالم و مرا مي برند تا باز جويي كنند .مرا پشت كاميوني بار مي كنند ، سرم را مي پوشانند و راه مي افتند، چرخ هازير پايمان در جاده مي چرخد . مطمئن نيستم كه هميشه مرا به يك محل مي برند يانه ، اما هر چه هست ، از پله هايي پايين ميرويم ، سوار آسان برهايي مي شويم و به زيرزمين مي رويم كه سرپوش را از سرم بر مي دارند، دردالان درازي هلم مي دهند كه درهاي بسته اي در دوطرف دارد و تقريبا نوري نيست . از پشت بعضي در ها صداهايي مي شنوم ،باز جويي هاي ديگر ، اما هرگز كسي را نمي بينم ،فقط صدايشان را مي شنوم مرا به اتاق هايي مي رانند كه نور كمي دارد و ابتدا تنها مي گذارند، سرميزي مي نشانند كه صندلي خالي ديگري آن طرف گذاشته اند ، و دوتا شان مي آيند تو كه لباس هاي نخ نمايي دارند ، به سرعت حركت مي كنند ، نگاهي از سر تا پا به من مي اندازند ، چشم به چشم من مي دوزند ، هيچ حالتي توي نگاهشان نيست جزآزار . روي هر صندلي كه نشسته باشم به من مي گويند اشتباهي نشسته ام ، بلند شوم و روي آن يكي بنشينم .

 بلند مي شوم روي آن يكي مي نشينم ، بازجو روي صندلي اي مي نشيند كه من نشسته بودم و شروع مي كند به سوال كردن . توي ذهنم چيست و از آخرين باري كه با من حرف زده اند چه تغييري كرده ام . چطور انتظار دارم اوضاع بهتر شود وقتي كه حاضر نيستم در رفتار خودم تغييري بدهم ، چرا فكر مي كنم كه بايد از خودم دفاع كنم . مردها ظاهر خود را عوض كرده اند . يكي شان به موي سرش روغن زده و به عقب شانه كرده ست ، اما سيخ مي شود ، گويي عادت ندارد آن جور شانه كند .

 لباس هايي مي پوشند كه به تنشان زار مي زند ، و يا عينكي مي زنند كه نمي توانند از پشت آن ببينند يكي ديگر مي زنند يا وقتي با من صحبت مي كنند آن را بر مي دارند .مردي كه بازجو نيست پشت سرم مي ايستد تا اگر سرم را برگردانم دست بگذارد روي سرم و بر گرداند سر جايش . ازم مي پرسند چرا توي صندلي ام وول مي خورم ، آن هم وقتي كه وول نمي خورم ، چرا هيچ پيشرفتي نمي كنم . تا مي خواهم حرف بزنم بازجو مي پرد وسط حرفم و مي گويد آنچه مي گويم بي معني است ، چيزي كه مي خواهند توي دلم است . تا وقتي نگفته باشند نمي توانم بروم ، اگر بلند شوم و راه بيفتم نمي گذارند. با آن هاست كه جلسه چقدر طول بكشدو نمي توانم جلوشان در بيايم يا از ياد ببرم كه چه سوالي كردند .

آخر جلسه سكوت است و گاه سر خم كردن . مرا تنها مي گذارند تا آنكه دو نفر ديگر مي آايند تو تامرا برگردانند . گاهي وقت ها يكي شان را توي خيابان مي بينم ، كسي كه آشناست يا توي چشمش نگاهي دارد كه آنها دارند . گاهي مردي است و گاه زني ، كسي كه روي نيمكتي نشسته ، تا توي ماشين پشت چراغ راهنمايي ، يا مي آيد توي فروشگاهي در جاهايي كه مي روم پرسه مي زند . هيچ وقت از دستشان خلاصي ندارم ، نمي توانم فرار كنم ، از سوالاتي كه در ذهنم است خلاص نمي شوم . د ر هر جلسه بازجويي درباره ي جني و پدرمان مي پرسند . و جلسات طولاني و كسالت آور تقريبا فقط در باره ي جني و پدرمان مي پرسند .

گاهي سكوت طولاني بين سوال ها مي افتد و من كه نگاهشان مي كنم به من زل مي زنند . از من مي پرسند چه كار كرده بود كه مستحق مرگ بود ، چه فرقي با او دارم ،چرا تو نه ، چرا برادرت پدرت .عليه جني چه مدركي داشت ،آيا چيزي عليه او داشت . وقتي توي صندلي ام خم مي شوم تا جواب دهم ، هر چند جواب ندارم ، مرد پشت سرم شانه ام را مي گيرد تا تكان نخورم و باز جو دستش را بالا مي آورد وقتي مي بيند دهان باز مي كنم سرش را تكان مي دهد . گاهي مي گويم از پدرم بپرسيد ، هر چند جلوم را مي گيرند . مي داني كه به سوالات درباره ي خواهرت جواب نمي دهد ، اگر بدهد هم جواب اوست نه تو .آيا خودت را مستحق تر مي داني كه آنچه سر جني آمد تقصير توست ، آيا فكر نمي كني كه او خودش پدرت را وادار كرد آن كار را بكند . آيا اوراآنقدر بي گناه مي داني كه مي خواهي جايش را بگيري .آيا هنوز از پدرت مي ترسي ، كه تو هم به اندازه خواهرت لياقت آن را داري ، شايد هم بيشتر ، بيشتر مي ترسي سعي مي كني نترسي اما نمي شود .

 مي پرسند چرا آن كار كار زا با او كرد نه با تو . نمي توانم جوابشان را بدهم ، مي گويند به ما نگويند. از او پرسيده ام و فقط نگاهم كرده ، چهره اش تهي نيست . اما پنهان كار است . مي دانم ، پيش از اين كه بپرسم مي دانم جوابم را نخواهد داد كه چرا پيش مي آمد ، فكر نمي كنم حتي يك كلمه بگويد .او مسئول است ، خودش مي گويد مثل هميشه و هر چه بگويم فرق نمي كند . شايد فكر مي كندكه احتمالا من بوده ام ، لابد آرزو مي كرد من باشم و تعجب مي كند چرا من نبوده ام . شايد نمي تواند توضيح دهد چه اتفاق افتاده ، چه چيزي وادارش كرده او را بكشد ..اما دهان باز نمي كند كه حتي آن يك ذره را هم بگويد . نگاهش كرديم ، مجبور بوديم نگاهش كنيم ، نمي گذاشت نگاهش كنيم ،بعد افتاد . از كوهي افتادكه زير پاي خودش ساخته بود ، از حرف ها و قانون هايي كه هر وقت عصباني مي شد وضع مي كرد تا ما را مطيع كند .

از پشت پنجره نگاهش مي كنم و از خودم سوال هايي را مي پرسم كه مي خواهم از او بپرسم .مي خواهم بدانم برايش چه اتفاقي افتاده .به ديدار او مي روم به اميد اينكه او را در آنجا بيابم ،او را پيدا نمي كنم فقط مي بينمش ، واضح نيست بلكه پنهان است ،همه اش درون اوست ،بي آنكه حس كند به بيرون حركت مي كند ، به طرف من . جني با او در آنجاست پنهان شده ،در سكوت او پيچيده شده و ما آنجاييم با آن ها . مي خواهم خودم را آنجا بيابم ، دهان او را تكان مي دهم ، صورتش را تكان مي دهم ،با مشت به شيشه بين مان بزنم ،اما با مشت به شيشه نمي زنم ،چون اگر اين كار را بكنم مرا بيرون مي كنند و او هم جواب نمي دهد . توي دالان ،در مسير باز جويي ، گاهي فكر مي كنم كه او را نزديك خودم حس مي كنم ، دوبارهم صدايي شنيدم كه به نظرم آمد صداي او باشد كه پشت يكي از درهاي بسته با بازجويي بحث مي كرد كه صدايش را بلند كرده بود .هر دو بار وقتي از دم در مي گذشتيم پيش از آنكه مرا خفت كنند و برگردانند خودم را به طرف در پرت كردم و هر دو بار در قفل بود و به فشار شانه ام تسليم نشد . به سرعت مرا عقب كشيدند و پيش از آنكه بتوانم گوش كنم و بفهمم آيا صداي خود اوست يا چه سوالاتي مي پرسند و او چه جوابي مي دهند ، دورم كردند .

 اول فكر مي كردم چطور امكان دارد كه او توي اتاق باشد ، چطور او را به اينجا كشانده اند وچرا به جاي اينكه به سراغ او بروند او را به اينجا آورده اند . جواب اين سوال ها را در ذهن خودم مرور مي كردم ومتوجه شدم كه شبكه فرامرزي آن ها چقدرگسترده است و با آنكه از قدرت و نفوذ آن ها بر خودم خبر دارم ، فقط مي توانم به عمق ساختار ان ها پي ببرم ، اما نمي توانم اين امكان را به حساب نياورم كه پدرمان دريكي دو جايي كه از من بازجويي كرده اند بوده است ، ياآن دالان هاي زير زميني او را به يكي دو تا از آن جاها وصل مي كرد و اين كه او هم در معرض چنين بازجويي هايي بوده است ،همان طور كه من هستم . اگر هست ، دلم مي خواهد بتوانم به عنوان شاهدحاضر باشم كه ببينم چه سوالاتي از او مي كنند .

 به آن ها هم گفتهام و از ايشان خواسته ام كه ما دو تا را توي يك اتاق ببرند و همزمان با زجويي كنند ،اما هيچ ترتيب اثري ندادند . . به باز جويي از من ادامه مي دهند و فشار مي آورند كه به ته خطي برسم كه تهي ندارد و مرا به جايي برسانند كه راهي به آن ندارم . مي گويي كه آن ها را نديده اي ، آن ها به اينجا نيامده اند كه تو را اذيت كنند يا دنبال من بگردند . تو مي خوابي ، استراحت مي كني . تو را بيدار نمي كنند و به زيرزمين نمي برند كه از تو بازجويي كنند. تو او را مي بيني ، حرف مي زني ،اما از او سوال نمي كني .تو او را زياد نمي بيني و حرف هايي كه با او مي زني سربسته است و چالشي ، اما به هر حال حرف است .

 من هم با او حرف هاي سر بسته زده ام، اما آن حرف ها خيلي زود جاي خودش را به سكوت داده و بعد به انتظار جواب مانده . سرخورده و نااميد رفته ام و مي خواستم فوري به سراغ او بروم ، مي خواستم هرگز بر نگردم . آخرين باري كه مرا به زير رمين بردند توي دالان سر او داد كشيدم .نمي دانستم آنجاست يانه وآيا مي شنود ، اما دست از دادزدن بر نداشتم و همچنان داد مي زدم كه مرا هل دادند توي اتاق بازجويي و مرا آنجا رها كردند .

طولي نكشيد كه دو مرد وارد اتاق شدند ،اما متن سرپا ايستادم و نمي خواستم بنشينم و به حرفهاي آنان گوش كنم . مرا به زور روي صندلي نشاندند و تهديدم كردند كه داد نزنم و گفتند چه فايده اي دارد و چرا مي خواهم پدرم بيايد كه جواب دهم و چه قصدي دارم .آيا خيال مي كنم كه مي توانم ادامه دهم و مقاومت كنم وبي آنكه بهايي بپردازم شانه خالي كنم .

 بازجو مي گفت ، نشانه اي از تغيير بروز نداده ام وآن ها دليلي ندارند كه با آن روش هاي غير موثر به كارشان ادامه دهند . به من گفتند كميته اي از بازجويان قبلي تشكيل شده بود ، آن ها به اين نتيجه رسيدند كه هيچ وقت نمي توانم به سوال هاي آن ها جواب درستي بدهم مگر اين كه محكوم شوم مدتي طولاني تر با آن ها رو در رو شوم .كميته گزارشي به همين مضمون تهيه كرده و آن را به مقامات زير زميني ترا ارئه كرده بود كه تاييد شود، البته با زجوي من ميگفت فقط محض رعايت تشريفات دادرسي است .

 مي توانست با نگاه كردن به من بگويد كه قصد دارم مقاومت كنم و نمي خواهم وا بدهم و ميل دارم بگريزم و خود را تا عمق چاله اي تاريك بكشم ، هر چند تازه شنيده بودم كه ميل به فرار و مقاومت من باعث شده كه كميته تشكيل شودو آن حكم را صادر كند . مي گفت اين كارهاي بيهوده فقط از من بر مي آيد . از آن موقع نخوابيده ام ،اما مي دانم كه سرانجام بايد بخوابم ، نمي توانم بيدار بمانم .

حس مي كنم كه حالا همه منتظرند و مرا مي پايند كه ميل به خواب مرا از پا بيندازد . من الان آنجا هستم ،اگر چشمم را ببندم سوال هاي آنان را مي شنوم و خودم روي صندلي مقابل باز جو مي بينم ، پشت صندلي ام مردي مي ايستد و دست هاي خود را قلاب كرده ، دست هاي پيري كه تكان نمي خورد ، سرش در تاريكي و سايه محو است . دهانم را كه باز مي كنم توضيحي بدهم ، بازجو مرا با دو دست مي گيرد مرد پشت سرم سرفه اي مي كند و من حرف نمي زنم .


چهارشنبه، 8 مهر، 1383

 

به مهري كوچك ترانه‌هاي شبانه

رعشه‌ي كلاويه‌ها بر پوست

سعيد طباطبايی

 

صبح كه از خواب بيدار شدم مثل هميشه تن برهنه‌اش را ديدم كه درست در منتهااليه تخت قوس خورده بود. غلتي زدم و نزديك‌اش شدم. دستم را زير بغل‌اش گذاشتم و آرام به پايين سراندم. او هم غلتي زد و به طرف من آمد. در بغلم بود. شانه‌اش را كه جلوي لبانم بود بوسيدم. كش و قوسي به خود داد. به او گفتم از رختخواب هرچه زودتر خارج شويم. دچار كسالت شده بودم. خواب زياد آزارم داده بود. هروقت صبح‌ها بيكار بود و مي‌خواست بيشتر بخوابد گريز از رختخواب براي من هم ناممكن مي‌شد. تختخواب به باتلاقي بدل مي‌شد كه هرچه بيشتر در آن دست و پا مي‌زدم فروتر مي‌رفتم. پيشانيم را، نقطه‌ي رستنگاه موهايم را بوسيد. خميازه‌اي كشيد و دوباره به تن‌اش كش و قوسي داد. ميله‌هاي بالاي تخت را محكم گرفته بود. انگار سوار بر كشتي در حال غرق شدني‌ است. ميان آغوشم بود و خميازه مي‌كشيد. نوازشش كردم. زبري پوست دستم را در برخورد با پوست لطيف بدن‌اش حس مي‌كردم. گردن‌اش را ماليدم. مثل گربه به خرخر افتاد. دستم را از فراز ستون فقراتش حركت دادم و تا گودي باسن، انگشتانم را پيش بردم. مثل گربه‌اي بود كه در آفتاب خوابيده باشد. به سوي پنجره غلتي زدم. از پنجره نور ملايمي مي‌تابيد و حرارتش روي تخت را گرم مي‌كرد. به او پشت كرده بودم و از لاي پرده، به ديوار سيماني ساختمان روبرو نگاه مي‌كردم. از پشت بغلم كرده بود. چيزي درباره‌ي گل‌هاي آپارتماني مي‌گفت. مثل اين بود كه كسي پشت گوشم كاهو بجود، از حرف‌هايش سردرنمي‌آوردم. مثل خيلي وقت‌ها به خطوط غريبي كه بر ديوار سيماني نقش بود خيره بودم. نقش‌هاي اتفاقي سيمان و خطوط ايجاد شده از ماله‌ي بنايي شبيه نت‌هاي موسيقي بود. احساس كردم كه اين خطوط يك دفتر نت است كه بر بلنداي ساختمان نقش زده‌اند. ممكن بود مثلا اثري از شوپن باشد. ميان آن خطوط سيماني آواي موسيقي را احساس مي‌كردم. در اين لحظه كه صداي جويدن كاهو جاي خودش را به گازهاي مداومي از گردن و شانه‌ها مي‌داد دوست داشتم كاري از شوپن بشنوم. مي‌خواستم ميان كاست‌ها و سي‌دي‌ها بگردم حتا يك قطعه‌ي كوتاه هم كه شده با صداي بلند از شوپن بشنوم. دستش را روي شكمم حركت مي‌داد. انگار ميان موهاي شكمم دنبال چيزي مي‌گشت. مثل دستي كه آن نقش‌ها‌ي سيماني را روي داربست به تصادف ايجاد كرده بود. ديوار يكسره سيماني بود و پنجره درست رو به آن باز مي‌شد. اولين روزي كه از پنجره‌ي گشوده‌ي اتاق خواب چشمم به ديوار افتاد فكر كردم كه چه بدسليقگي‌اي. اين ديوار را مي‌شد به بوم نقاشي بچه‌ها بدل كرد. فرض كن يك داربست فلزي، رنگ و قلم‌مو. آن وقت يك گالري هميشگي روبرويم قد كشيده كه روزهاي متمادي مي‌توانم در آن نگاه كنم.

انگشت‌هاي پيانيست همچنان روي شكمم ضرب داشت. روي پوستم رعشه‌ي كلاويه‌ها را حس مي‌كردم. از طبقات بالاتر صداي آب مي‌آمد. به مردي فكر كردم كه ممكن بود درست بر بالاي من، آن‌سوي سقف خفته باشد. مرد شايد در آغوش زني بود و … شايد با دست‌هايش اندام او را لمس مي‌كرد. كم‌كم به اوج سرخوشي مي‌رسند. مرد يكباره از زن جدا مي‌شود و در همان حال‌ كه رعشه… آب بدن‌اش فوران مي‌كند و درست آن بالا بر روي صورت من مي‌ريزد. دست‌هايش را حس مي‌كردم كه موهاي بدنم را مي‌جورد و تنش را كه ماهي‌وار به تنم مي‌ماليد. به صداي آب گوش مي‌كردم كه مثل باران بود. آب كه كف‌هاي تني را مي‌شويد. از روي سر عبور مي‌كند و در امتداد موها روي سينه و پستان مي‌غلتد. كف ‌هاي روي شكم را مي‌شويد و به سوي حفره چاه سرمي‌خورد. آب‌هايي كه تن‌هاي متفاوتي را شسته در فاضلاب به هم مي‌پيوندند و از كنار اتاق خواب، از پشت سر من مي‌گذرند.

به ران‌هايم دست مي‌كشد. انگار صداي موسيقي است. شايد از ساختمان روبرو مي‌آيد. فكر مي‌كنم موسورسكي است. زني روي پاهايش بلند مي‌شود. چرخ مي‌زند. روي انگشتانم بلند مي‌شوم. هميشه دوست داشتم بالرين باشم. در يك دايره چرخ بزنم. پاهايم را تا 180 درجه باز كنم. با لباس سياه چسبان. نقش عقابي را بازي كنم. با حركات نرم از سن فاصله بگيرم. روي سن پخش شوم. حتا توي خود آتش بگيرم. شايد مثل يك ققنوس، شعله‌هاي سياه را به نمايش بگذارم. چرخي بزنم و شعله‌ها. مي‌فهمم كه از رختخواب برخاسته است. از حمام صداي آب مي‌آيد. غلتي مي‌زنم. شيشه‌ي بخار گرفته را مي‌بينم و صداي پرنده را كه از آشپزخانه مي‌آيد. در لوله‌ي هود آشپزخانه پرنده‌ها لانه كرده‌اند. صدايشان همه‌ي فضا را پر كرده. به سمت پنجره برمي‌گردم. باز ديوار سيماني را نگاه مي‌كنم و صداي پرنده و آب كه انگار سمفوني‌اي از شوپن مي‌سازند.


چهارشنبه، 25 شهریور، 1383

 

                      تانتال، نارسيست هيچ انگار

 حجت بداغی

 

چگونه يک نارسيست - يک نارسيست هيچ انگار- به يک تانتال تبديل مي شود؟

به يک تصوير نگاه کنيد؛

مشخصه زمان: شب از نيمه شب گذشته. هوايي مطبوع بهاري در خفقان ورم کردگي و گرماي عرق آلوده سالن پر از ازدحام و پر صدا التماس مي کند ؛ من هستم.

مشخصه مکاني: باغ بزرگي است که به شب پناهنده شده از روشنايي ويلايي که در ميان گرفته است.از نوري که هر شعاعش انباشته از اصوات مهيبي است که درختاش نمي شناسند. اما از نظر گاه توليد کنندگان اصوات نامشان مي بريم. هرهره هايي به نام خنده, عربده هايي به نام آواز, جيغ ها و نعره هايي به نام دلبري. و مجموعه اين ها سمفوني بزرگ و شکوهمندي است براي کساني که توليدشان مي کنند.

پر از عشق ، پر از عيش ، پر از خوشي ، پر از رقص . اين سمفوني خاطره بزرگي است ، نقطه اوجي ست در زندگي اين آدم ها ، هر چند که نمونه اين سمفوني را بسيار تجربه مي کنند ، اما حتي اگر به عاقبت شومي نيز دچار شود تا پايان عمر جملات پر ابهت اين سمفوني در ضميرشان بلوا مي کند بي اينکه جمله اي از آن را به معنا يا دست کم شکل قابل گفتن برسانند.

مهم نيست! عجب شبي بود ، خوب - خوش. اين ملودي و قرار اينگونه سمفوني هاست تنها.

موقعيت يک مهماني ، يک پارتی ، در سالنی کاملا ساخته شده از مرمر يک ويلا در ميان يک باغ . باغي که حالا پر از بهار است.

اما چرا بايد يک نارسيست هيچ انگار از چنين موقعيتي سرد در بياورد؟

او يک بار، فقط يک بار پيش از اين به اين باغ آمده ، آن هم براي مدت کوتاهي و از سالن مرمري ويلاي باغ ديدن کرده ، سالني با کف و ديوارها و سقف مرمر، و چند ستون گرد و شياردار نسبتا بزرگ به سبک آتني ها. دختري که الان آن طرف ، در شرق سالن که ديوارش دو تکه است؛ نيمي شيشه با زيباترين منطقه باغ در درونش ، و نیم دیگر آینه که زیباترین جای ویلا را به خودش راه داده، پشت به او ايستاده دعوتش کرده است به مهماني. نارسيست با ديدن دختر وسط سالن مي ايستد دست هاش را به پشت مي برد و سر مي گرداند به تماشاي سالن. مدتي مي گذرد .دختر نيز بر نمي گردد. و بعد مي گويد: چرا سلام نمي کني؟

نارسيست خميازه مي کشد و درست لابه لاي خميازه فکرش را رها مي کند چطور از شر کل ماجرا خلاص شود،توده اي مبهم فکر تحت فشار خميازه به اين شکل در مي آيند :" من نمي دونم تو يونان باستان يه همچي وقتي چي کار مي کردند؟" دختر ناگهان برمي گردد به طرف نارسيست مي آيد؛ کلمات ريز و درشت، در هم و برهم تکان تکان دادن هاي دستها ش، بازي چشم ها و ابروها ش ،گردش مليح مردمک ها ش، مدت مديدي همه اين ها گنگ و نامفهوم، صرفا براي گفتن اين که يونان باستان را به شدت دوست دارد و خواسته است اين سالن را به تقليد از معماري آتن بنا کند. نارسيست بار ديگر سالن را برانداز مي کند و نمي تواند بفهمد کجاي اين دخمه به آتن و يونان باستان مربوط است. اما مهم نيست، او براي کاري آمده،کارش را انجام مي دهد، به مهماني دعوت مي شود و مي رود.

اما بگذريد يک بار ديگر زمان و مکان و موقعيت را با احتسا ب يونان باستان که بي خود و بي جهت وارد اين فضا شد کنار هم بگذاريم. مکان،باغی بزرگ و دل انگيز است، زمان نيمه شبي بهاريست.

و موقعيت يک پارتي پر سر و صدا است که با ورود نارسيست از مختصاتش خبردار مي شويم. بدون در نظر گرفتن درون پارتي،از بيرون که اين حجم صدا و نور را نگاه مي کنيم در مجاورت خاموشي و خنکاي سکوت باغ،یاد لوله سترگ کارخانه اي مي افتم که حجم دود غليط و متراکمي را به جهان اطراف خودش مي دهد. چه وسوسه لذت بخشي است که تصور مي کنم يونان باستان هم براي جهان همين بوده و هست. نارسيست پس از رفتن به هيچ عنوان قصد ندارد باز هم به آن باغ و ويلاي مضحک آتني اش بر گردد. اما وقتي به خانه مي سد باز روي ميزش بر مي خورد به مجسمه مرمري که از پدرش به او رسيده.

مردي با اندام تنومند و زيباي يونانيان روي صفحه مرمري ايستاده، برهنه با پارچه اي دور کمرش. پاي راستش جلوتر از پاي چپش، سمت راست يک درخت، سمت چپ چشمه آبي، دست چپش پايين است به طرف چشمه دست راستش بالاست.به شاخه هاي درخت و نگاه حيران و دهن باز و پر تمنا يش به شاخه هاي درخت است. بيچاره مرد را در قسمتي ازصفحه گذاشته اند که دستش به هيچ کدام نمي رسد. پدر روزي اين مجمسه را به پسر هديه کرده وگفته:" اين خداي رزق و روزي يونيانيا س." آخ که چه چیزها يي از پدران به پسران مي رسد! نارسيست به جز ريش و موي مرد که خيلي شبيه ريش و موي خودش است, فقط کمي ژوليده تر, هيچ چيز ديگري در اين مجسمه نمي بيند. حتي هيچ وقت نديد جلو صفحه مرمري به لاتين نوشته اند:"Tantale"

بهانه خوبي ست براي خلاص شدن از شر اين مجسمه.

از در باغ تا ويلا راه نسبتا درازي است. مجسمه راکادو پيچ کرده زده زير بغلش. از دور نور زرد کرخت پيداست. کم کم صداهاي مختلف و انبوه بوهاي رنگارنگ پيدا مي شود. هر دوي اين ها صدا و بوي باغ را خفه مي کنند و سکوت کمي هراس انگيز را نارسيست از لحظه ترس که مي گذرد ، به واسطه انتشارات پارتي ،بلند مي گويد:"هوم ... آفرين بر تمدن".

لحظه اي احساس مي کند مجسمه زير بغلش توي کادو تکان مي خورد، ترس ، کمي مکث، اما تمدن هست. راه مي افتد. قرچ قرچ ،خش خش ،صداي سنگ ها و چوب و برگ خشک.

لحظه اي بعد صداي دخترانه اي مي گويد: "هي ..." از سمت راست بود! نه ،چپ. به هر حال نارسيست پشت سرش را نگاه مي کند. باز مي گويد: "هي ... قربونم بري ... " عقب را رها کن، دست راست است. دو تا چشم سبز لاي درخت ها برق مي زند. نارسيست دلش مي ريزد و مجسمه از زير بلغش مي افتد روي سنگ. احساس مي کند گرگ است. اما صاحب چشمان سبز نخودي مي خندد:"گرگ نيس قربونم بري ..." بله ،موش است. صدا مي گويد: " مواظب همه عقبت با ش..." نارسيست دلخور و کلافه مجسمه را بر مي دارد و مي رود به سمت تمدن. هنوز زياد نرفته احساس مي کند مجسمه باز تکان مي خورد. مي ايستد اما از تکان افتاده ، فکري به سرش مي زند. مي رود لاي درخت ها تمام مسير آمده را بر مي گردد تا صاحب دو تا چشم سبز را از پشت غافلگير کند.

لاي درخت ها توي تاريکي بالا سر جيرجيرکي مي ايستد و اين جا بود که تمدن به داد نارسيست نرسيد. او بايد به خودش متوسل مي شد. بعد از جيرجيرک ،شاید دو قدم و سه وجب وچهار انگشت جلوتر، سمت راست يک درخت تنومند قديمي ،بوته نسبتا بزرگي تکان تکان مي خورد. بوته بوته تمشک بود, اما نارسيست به خاطر سردرگميش در مواجهه با جيرجيرک مدام با خودش تکرار مي کرد انار ... انار ... بوته انار ... شايد روزي يک نفر از ميان شما برخيزد و با صداي بلند و رسا خطاب به نارسيست بگويد انار بوته ندارد. آن وقت من قول مي دهم نارسيست دستش را به طرف آن يک نفر دراز کند. با او دست بدهد و لبخند بزند. که اين لبخند تنها به واسطه تاريک بودن شب طولاني رمان از پيدا شدن دندان هاي سفيد ش قابل درک است. اين لحظات تنها لحظه هايي ست که به واقع نارسيست از جيرجيرک فارغ مي شود. او در اين لحظه هاي کوتاه فراغت با کمال شهامت و شجاعت رو به همه شما اعتراف مي کند؛ بي بته ... بي بته ... بي بته ...

تمام اين رفتار و حرف هاي تعريف نشده نارسيست صرفا به خاطر اين است که جيرجير جيرجيرک را نفس نفس زدن هاي شهوت آلوده يک زن مي شنود. دريغا که نارسيست هرگز به خاطر نخواهد آورد اين موجود ريز، اين حشره ،این جیرجیرک ، جیرجیرک است.دریغا که نارسیست جیرجیرک بودن جيرجيرک را در سر و صداي پارتي گم کرد. دريغا اگر نارسيست دستش بيايد در هستي بسيار چيزها بوده و هست که به واسطه معطوف بودن حواس چيزي که هستند دريافت نمي شوند بلکه در حدود و مرزهاي شناخت گرفتار مي شوند و مجازي به ازاي اصل به خاطر راه مي يابند. دريغا که نارسيست از خط سير داستان زندگيش دور افتاد. کاش جيرجيرک را نفس نفس زدن هاي زني در همخوابگي نمي شنيد. همراه هر تکان بوته هن و هن نفس هاي متقاطعي بلند است. نفس هايي که انگار از ضربه زدن هاي متوالي محکم شده. نارسيست احساس غريبي دارد، يک جور سردرگمي ويژه بين بوته انار و چيستي جيرجيرک و صداي نفس و مزيد بر همه اين ها سر و صداي پارتي که کم مانده نارسيست را از رفتن منصرف کند. اما مجسمه زير بغل از اين انصراف پيشگيري مي کند. نارسيست يک قوطي کبريت از جيب کتش بيرون مي آورد. مي نشيند و مدتي با سرانگشت هايش لاي علف ها دنبال جيرجيرک مي گردد. بعد جيرجيرک را توي قوطي مي اندازد پا مي شود و مي رود سمت بوته. از اين رفتن نارسيست ميسر شد بفهميم فاصله تقريبي جيرجيرک تا بوته دو قدم و سه وجب و چهار انگشت است.

نارسيست به سختي از بالاي بوته سرک کشيد؛ دختري برهنه چمباتمه پاي بوته نشسته بود و با تکه چوب کوچکي زمين را به زحمت مي کند. نارسيست بوته و درخت تنومند را دور زد و ايستاد به تماشاي دخترک. چند لحظه گذشت تا دخترک متوجه بودن نارسيست بشود.

احساس غريبي به من مي گويد تپيدن قلب جيرجيرک در جيب کت نارسيست توي قوطي کبريت باعث جلب توجه دخترک شد. و احساس غريب تر از احساس من و گنگ تر از حس بودن در جيرجيرک، دخترک را به چنان وحشت و تمنا و عجزي در لحظه انداخت. يک لحظه ،درست يک لحظه. آيا سرنوشت در همين لحظه اي که من شکارش کردم براي اولين رمان قلم نخورد؟ آيا هيچ وقت سرنوشت رقم خورده است ،يا آن طور که نارسيست بايد در گوشه اي از اين رمان،اگر يادش نرود، بگويد رقم سرنوشت را خورده است.

احتمالا يادش نمي رود. زيرا سرنوشت آن چنان در رقم بعيد شده که بي اختيار عدد 5/5 را مي بينيم. چيزي آبستن سرنوشت است. چيزي از سرنوشت آبستن شده. براي همين است که قلم نه هيچ وقت سرنوشت را نوشته، نه هيچ وقت مي تواند ننويسد ش. لحظه شکار شده اگر حاشيه مي رود رمان، خيا لش تخت است. صياد هر وقت بخواهد به تفکيک صيدش مي رود.


دوشنبه، 16 شهریور، 1383

به جای مقدمه

       یک روز صبح  , گرگور سامسا از خوابی آشفته بیدار شد و فهمید که در تختخوابش به حشره ای عظیم بدل شده است. بر پشت سخت و زره مانند ش خوابیده بود و سرش را که کمی بلند کرد شکم قهو ه ای گنبد شکل خود را دید که به قسمتهای محدب و سفتی تقسیم می شد و چیزی نمانده بود که تمام رو اندازش بلغزد و از رویش پس برود. پاهای متعدد ش که در قیاس با ضخامت باقی بدن اش از فرط لاغری رقت انگیز بودند , بی اتیار جلو چشمانش پیچ و تاب می خوردند.

     

      با خود گفت که چه بر سرم آمده است؟ خواب نمی دید. اتاقش , که گر چه کم و بیش کوچک بود اما اتاق خواب معمولی یک انسان بود , آرام در میان چهار دیوار آشنا قرار داشت. بالای میزی که مجموعه ای از مسطوره های پارچه  رویش پر و پخش شده بود-آخر سامسا بازاریاب شهرستانها بود- تصویری آویزان بود که چندی قبل از یک مجله ی مصور چیده وبا قاب طلایی زیبایی قابش کرده بود . عکس زنی بود , کلاهی پوستی بر سر و کاپی پوسی بر شانه ها , راست نشسته بود و ساعد هایش را که به تمامی در دستپوش پوستی بزرگی پنهان شده بود رو به بینندگان دراز کرده بود!

                     

         عرفان هاشمی         مريم آموسا         ميثم علیپور    


[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

سخن
قابيل
مجله ي شعر
poetrism
ماني ها
خوابگرد
دوات
کلاغ
پندار
کارگاه
گذرگاه
ادبيات وفرهنگ

BANISH MENT
VALSE
Poet Online
Poetika
Adab Format

مريم آموسا
ميثم علي پور
عرفان هاشمي
اسدالاه امرايي
مهدي موسوي
آنا شکر الهي
مهدي تولايي
شيدا محمدي
بهمن ساکي
مانا آقائي
ليلا صادقي
ثريا کهريزي
پريناز هاشمي
مظاهر شهامت
خدامراد فروهر
مازيار نيستاني
علي اکبر کرماني
شهرام عديلي پور
بيژن صف سری
مهدی مرادی
آرش نقيبيان

E-Mail: ourbanish @gmail.com
:بازديد

  RSS 2.0